تبليغاتX
سکوت

سکوت
بال هایت را بگشای،وقت پرواز است ...
سلام

خیلی حرفها در مورد سال 2012 شنیده اید

با اجازتون می خوام توی چند جمله این موضوع را برایتان به قلم خودم تفسیر کنم

و بگویم که تمام این حرفها چیزی جز هیچ و پوچ نیست.


می روم سراغ  محکم ترین دلیل :

آخه کجای قرآن دیدی یا در کدام حدیث خواندی که 2012 دنیا نابود می شه

این روزها بعضی ها می خواهند با این حرفها ایمان به خدا را از انسان ها بگیرند

اگر خدا را باور داری باید زیبا زندگی کنی و به آینده امیدوار باشی

چون خدا همیشه بهترین ها را که به صلاح بنده اش هست را رقم می زند

تا خدای مهربان هست ترس از فردا معنی ندارد

آدمهایی که این چرت و پرتها را در مورد 2012 می زنند شاید کمی خدا را از یاد برده اند

در آخر واسه حرفهام یک دلیل دیگر هم می آورم

آدم های مومن آخه مگه می شه شروع سالی که با تولد یک ائمه معصوم شروع

می شود سال بدی باشد ؟  خودت قضاوت کن ... !


خدا همیشه نظاره گر توست و  در همه حال مراقب تو است که آسیب نبینی

پس تو هم محکم خدا را در آغوشت بفشار


خدایا ممنونم 


ولادت با سعادت امام موسی کاظم (ع) بر تمام شیعیان مبارک باد.


آغاز سال 2012 بر تمامی هموطنان مسیحی و دوستان خارجی مبارک باد




[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 21:7 ] [ روانشناس شوخ ] [ ]
مدت زیادی از تولد برادر الهام کوچولو نگذشته بود . الهام مدام اصرار می کرد به پدر و

مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .

پدر و مادر می ترسیدند الهام هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی

کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار الهام

هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن

با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

الهام با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و

پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها الهام کوچولو را دیدند

که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی

گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 13:46 ] [ روانشناس شوخ ] [ ]


نکن از خواب هراس باغ ما دارد یاس


یک بیابان دشمن



منم و یک عباس


آسمانم من و عباس علی ماه من است


چه غم از روبهیان شیر به همراه من است


مرحبا عباسم  مرحبا عباسم


بنگر ای ماه تمام


که شده کار حسین بعد عباس تمام



تو نه امید منی



بلکه امید همه ای



هم گل ام البنین هم پسر فاطمه ای



ساقی سر مستم


بعد تو بشکستم


افتخارم به تو بود



میروی از دستم


چشم در راه بود دخترک غم زده ام


چه بگویم اگر او گفت چرا خم شده ام !


مرحبا عباسم مرحبا عباسم

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:43 ] [ روانشناس شوخ ] [ ]
گل غنچه ای از سلاله حیدر بود

افسوس که مثل غنچه ای پر پر بود

آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد

آن مرد که نام کوچکش اصغر بود

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:42 ] [ روانشناس شوخ ] [ ]

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

 میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

 اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،

 چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد

و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم.

ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم،

 قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم،

نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن

چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،

 من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

 غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت،

فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟

ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت:

 بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی

 تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم.

 دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

 آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد.

 من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد

و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.

با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود

بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا،

 واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت،

 پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد.

 

باتشکر از محمد حسین

 

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 9:31 ] [ روانشناس شوخ ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام

ممنون که به وبلاگم سر زدید.

شغل و حرفه ام فیلمسازی است.

من عاشق فیلمسازی و موسیقی هستم.

به کتاب هم علاقه خاصی دارم و گاهی هم دل نوشته هایی می نویسم.

در این وبلاگ گوشه ای از دل نوشته هایم و مطالبی زیبا از دیگر نویسندگان برای شما نوشته ام .

امیدوارم که خوشتان بیاید.

لطفا با نظراتتان ما را به سمت بهتر شدن هدایت کنید.


یاحق

مرتضی دلگشا سعدی
( روانشناس شوخ )